غروب هایم همیشه چقدر دلگیرند

در انحنای نگاهت هنوز درگیرند

سکوت یک شب پاییزی و من و باران

و خاطرات تو انگار...نه...نمی میرند

شبیه حادثه از گریه هایم می گذری

شبیه حادثه هایی که دست تقدیرند

و بعد رفتن تو دست های کوچک من

غریب و خسته و غرق بهانه می میرند

دوباره پنجره چشمت را به کوچه دلتنگی هایم باز کن

و تپش های قلبم را برای کبوترهای عاشق معنا کن

سالیان سال تنها مانده ام...شاید این رفتن سزای ما نبود...من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا

نبود...باز هم گفتی که فردا می رسی!

کاش روز دیدنت فردا نبود.