پروردگارا...
پروردگارا...به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمى توانم تغيير دهم,دليرى رده تا تغيير دهم آنچه را كه نمى توانم تغيير دهم,بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم,مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!
پروردگارا...به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمى توانم تغيير دهم,دليرى رده تا تغيير دهم آنچه را كه نمى توانم تغيير دهم,بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم,مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!
باز امشب هوس گريه پنهان دارم ميل شبگردى در كوچه باران دارم
راهى ميكده گمشده رندانم من كه چون راز دل مى زدگان عريانم
بايد از خود بروم تا كه به او بازآيم مست تا بر سر آن راز مگو بازآيم
ابر پوشانده در مخفى آن ميخانه پشت در باغ و بهار است و مى و افسانه
دلم برای تو تنگ است
برای نگاه تو
برای حرفهایت
برای دل جوییت
دلم برای تو تنگ است
برای خنده راز گونه تو
برای آنچه که در سینه نهان می کردی
ومن آن گوهر ناب
از دریای دلت می یافتم
وچه خشنود
سراپایت با خنده من تزیین می شد
در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من
زودتر بيا
من زير باران ايستاده ام
و انتظار تو را ميكشم
چتري روي سرم نيست
ميخواهم قدمهايم را
با تعداد قطره هاي باران شماره كنم
تو قبل از پايان باران مي رسي
يا باران قبل از آمدن تو
به پايان ميرسد ؟
مرا كه ملالي نيست
حتي اگر صد سال هم
زير باران بدون چتر بمانم
نه از بوي ياس باران خورده
خسته ميشوم
نه از خاكي كه
باران غبار آن را ربوده است
هر وقت
چلچله برايت نغمه ي دلتنگي خواند
و خواستي ديوار را
از ميان ديدارهايمان برداري بيا
من تا آخرين فصل باران
منتظرت مي مانم .در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .
آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده ...
لحظه ای است که صدایت را می شنوم
لحظه ای است که حضورت را در کنارم حس می کنم
آن لحظه لحظه ایست که زمان برای من و تو باز می ایستد
لحظه ایست که من تو را میبینم
آن لحظه که محبت تو خستگیم را از خاطر میزداید
آن لحظه که همه لحظه هایم است
چون همیشه بیاد توام.
|
سکوتم دلیل بر فراموشی نیست ای نشسته در عمق جان و دل باتو هماره بودن برایم همیشگیست مرا اینگونه آرام و صبور مبین دریای درونم مشوش وطوفانیست اگر میگریزند زدستانم واژه ها برای اینست که حرفهایم گفتنی نیست یکدم نیستم زیاد تو غافل ،هرجامیروم همانجایی این همان ،عشق، احساس جاودانیست بیا باهم کمی صمیمانه بگوییم از همان رازهایی که میان من و تو پنهانیست . |
اوقاتم پراز لحظه هاست
همان لحظه ای
که تو را در من زنده میکند
همان لحظه ی رویش دوباره
همان حس رهایی
همان نگاه مهربانی
همان لحظه خوش زمزمه های عاشقانه
در میان رنج دوری
به من میگوید
پیوند ما
تا ابد تازه میماند
همیشه نا گسستنیست
تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل
از برای گفتنت باید که مولانا شوم