دیدار...
به این زودی ها احتمال دیداری نیست
دیدار گریه می کند
به زبان مرغ دریایی
به زبان ماهی
لنگرگاه عشق های قدیمی گریه می کند.
به این زودی ها احتمال دیداری نیست
دیدار گریه می کند
به زبان مرغ دریایی
به زبان ماهی
لنگرگاه عشق های قدیمی گریه می کند.
حتی اگر نگاهش نکنی
و حتی اگر به یادش نیاوری
خورشید هست
و حتی اگر بعضی وقتها فراموشش کنی
با این همه تو این را می دانی که خورشید هست
یک گل سرخ،حتی پس از شب های بسیار بیخودی هم باز یک گل سرخ است.
در چشمان هاج و واج من
در دهان منقبضم
که به وعده ی دور دست تو وفا دارند باقی می گذاری
در انگشتانی که هنوز هم فکورانه منتظرند
در رگ هایی که راه گم کرده هنوز هم در انتظارند
تو هزار بار می توانستی این روز هرگز نیامده باشی.
من اگر تنهایم،یاد تو با من است
مهربانم روزگارم ابریست
کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی.
با چیزی گلویم را می فشارد
صدای قلبم را کسی نمی شنود
حرفم را نمی فهمد
انتظارم را پایانی نیست
پس باز کن پنجره ها را
بگذار باران را بهتر ببینم
می خواستم
روی این شیشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اما...
چشمانم بارید
دستانم لرزید
باز با خود گفتم
هرگاه مرا به خاک سپردید
در تاریکی گور
جایی را هم
برای آرزوهایم
بگذارید.